الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
22
الغدير ( فارسي )
بيهوش افتاده بود ( 1 ) . گزارش بالا را از طريق اين حافظان : طبرانى ، بيهقى ، حاكم ، در ج 1 ص 237 آورديم و درست بودن آن را باز نموديم . و بلاذرى در الانساب 5 / 27 مىنويسد : حكم بن ابى العاص در جاهليت همسايه ى پيامبر ( ص ) بود و پس از ظهور اسلام بيش از همه ى همسايگان دگر ، او ( ص ) را آزار مىرساند ، پس از فتح مكه ، به مدينه آمد و در دين او طعن و ترديد داشتند ، پشت سر پيامبر ( ص ) راه مىافتاد و با تكان دادن دهان و بينى تقليد در مىآورد و چون او ( ص ) به نماز مىايستاد وى هم پشت سرش مىايستاد و با حركات انگشتان مسخره بازى در مىآورد و به همان گونه در حالت ارتعاش ماند و به جنون مبتلا شد و يك روز كه پيامبر ( ص ) در خانه ى يكى از زنانش بود او دزديده نگاه مىكرد و چون رسول وى را بشناخت با نيزه اى كوچك بيرون شد و گفت : كيست كه اين قورباغه ى ملعون را از سوى من جواب بدهد ؟ سپس گفت : به خدا كه او و خاندانش نبايد با من در يك جا باشند پس همه شان را به طائف تبعيد كرد و چون رسول درگذشت عثمان به شفاعت از ايشان با ابو بكر سخن گفت و خواست كه بازشان گرداند او نپذيرفت و گفت : من رانده شدگان رسول ( ص ) را پناه نمىدهم سپس كه عمر خلافت يافت با او نيز درباره ى ايشان به سخن پرداخت و او نيز پاسخى مانند بو بكر داد و چون عثمان به خلافت رسيد ايشان را به مدينه در آورد و گفت : من درباره ى ايشان با رسول سخن گفته و از او خواسته بودم كه بازشان گرداند و او به من وعده داده بود كه به ايشان اجازهء بازگشت دهد ولى پيش از اجازه در گذشت ، پس مسلمانان از اين كه ايشان را به مدينه وارد كرده بود زبان به نكوهش گشودند . واقدى گويد : حكم در ايام خلافت عثمان در مدينه در گذشت و او بر وى نماز گزارد و بر گورش چادر زد . و آورده است كه سعيد بن مسيب گفت : عثمان خطبه خواند و دستور داد
--> ( 1 ) الاصابة 1 / 345 ، 346 ، السيرة الحلبية 1 / 337 ، الفائق از زمخشرى 2 / 305 ، تاج العروس 6 / 35 .